ابن خلدون ( مترجم : آيتى )
71
تاريخ ابن خلدون ( فارسي )
فرود آمد و در آنجا با خوارج رو به رو شد و بر گرد شهر خندق كند . عبد الرحمان نيز با سپاه خود در فاصله يك ميل از او بايستاد ، چنان كه هر دو لشكر را مىديد . در اين حال خبر مرگ بشر بن مروان رسيد ، ده روز از درنگ آنان گذشته بود . و گفتند كه او خالد بن عبد اللّه بن خالد را به جاى خود بر بصره گماشته است . مردم كوفه و بصره با شنيدن خبر بازگشتند و به اهواز در آمدند . خالد بن عبد اللّه ، به آنان نامه نوشت و آنان را از عقوبت عبد الملك - اگر نزد مهلب باز نگردند - بترسانيد ، ولى آنان به دو التفات ننمودند و به جانب كوفه روان شدند و از عمرو بن حريث اجازت خواستند كه به شهر داخل شوند ولى عمرو به آنان اجازه نداد . آنان نيز بدون اجازت او ، وارد شهر شدند . حكومت اميه بن عبد اللّه بر خراسان چون بكير بن وساج [ 1 ] بر خراسان فرمانروايى يافت ، مردمى از قبيلهء تميم نزد او آمدند ، تا جمعى عظيم شدند و عصبيت آشكار ساختند و اين اوضاع دو سال به درازا كشيد . خراسانيان بيمناك شدند كه مباد جنگى درگير شود و سرزمينشان به فساد كشد و دشمن بر آنان پيروز گردد . پس ماجرى به عبد الملك نوشتند و گفتند اين كار جز به مردى از قريش به صلاح نيايد . عبد الملك با اصحاب خود مشورت كرد . امية بن عبد اللّه بن خالد بن اسيد گفت كه مردى از خويشاوندان خود بفرست . عبد الملك گفت : اگر نه آن بود كه تو از ابى فدك گريخته بودى ، تو را مىفرستادم . اميه عذر آورد و سوگند خورد كه سپاهيانش او را در عرصهء كارزار رها كردند و او چون مرد جنگاورى نداشت ، راه فرار در پيش گرفت ، تا باقى مسلمانان را از هلاكت برهاند و گفت كه عبد اللّه بن خالد براى تو نوشته بود كه من در آن فرار مجبور و معذور بودهام و مردم نيز اين را مىدانند . عبد الملك او را حكومت خراسان داد . چون بكير اين خبر بشنيد ، نزد بحير بن ورقاء كه - چنان كه گفتيم - در زندان او بود ، كس فرستاد و خواست تا او را يارى دهد . اما بحير سرباز زد . يكى از ياران بحير اشارت كرد كه اگر نپذيرد ، قتلش حتمى است . بحير به ناچار پذيرفت و ميان او و بكير صلح افتاد . بكير چهل هزار ( درهم ) برايش فرستاد و از او پيمان گرفت كه عليه او دست به نبرد نزند . چون اميه به نيشابور رسيد ، بحير نزد او رفت و او را از اوضاع خراسان و مردمش بياگاهانيد و از غدر بكير بر حذر داشت و با او به مرو آمد . اميه هيچ متعرض بكير و عمال او نشد . و از بكير خواست كه فرمانده شرطه او شود . بكير سر بر تافت و گفت من كه ديروز در مقابلم سلاحداران حركت مىكردهاند ، نمىخواهم امروز در مقابل ديگران سلاح به دست حركت كنم . اميه خواست او را به بعضى از شهرهاى خراسان حكومت دهد ، بحير [ 2 ] او را از اين كار بازداشت و اميه پسر خود ، عبد اللّه را به سجستان فرستاد . او دربست فرود
--> [ ( 1 ) ] وشاح . [ ( 2 ) ] بجير .